تبليغاتX
آسمان برفی

زير تابلوي زرد رنگ ايستگاه به انتظار ايستاد.به یاد داشت كه با اتوبوس يعدي باید از اين شهر برود.و اين را نيز می دانست كه تا آمدن اتوبوس چيزي نمانده است.برگه اي در دست داشت چيزي شبيه به كارنامه.ولي سفيد.حرف هاي زيادي براي گفتن مانده بود.غم ها شادي ها بغض ها ولي گمان نمي كرد او بيايد. بايد همه را درون خود مي ريخت و با خود از اينجا مي برد. اين بار هم با خاطره اش زندگي مي كنم.اين جمله را چند بار زير لب با خود تكرار كرد.آسمان آبي بود و ابرها مثل فرشتگان زيبايي بودند كه برايش دست تكان مي دادند.

جمله اي روي كاغذ نوشت:آرزويم خوشبختي توست پايان جمله نقطه اي نگذاشت

با دست هايش زير تابلوي ايستگاه چاله اي حفر كرد.نامه را درونش گذاشت و با خاك آن را پوشاند.ولي او از كجا مي فهميد كه نامه آنجاست؟خواهد فهميد. او هم نشانه ها را دنبال خواهد كرد...حتما راهي براي ماندن بود؟ نه اين پايان بازي بود...

اتوبوس از راه رسيد ديگر وقتي نيست.بايد حركت كرد.ايستگاه برای ماندن نيست.اين جمله را تكرار كرد تا فراموش نكند.از پنجره ي دودي اتوبوس به تابلوي ايستگاه خيره شد و تصويري را تا ابد در ذهنش نقاشي كرد. b U S

نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 22:13 | لینک ثابت |
چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن عمرمو بردن اما یه لحظه بر نگشتن.تو چشم من نگاه کن.منو به گریه نسپار حالا که با تو هستم برای اولین بار.برای آخرین بار

خدای مهربانم سلام

از تو ممنونم به خاطر همه ی نعمت های زیبایی که به من بخشیدی.به خاطر زندگی که زیباترین هدیه ی توست.به خاطر سلامتی.به خاطر عشقی که به دلم راه دادی.به خاطر نعمت یاد کردنت که باز به وجود خسته ام بر گرداندی.به خاطر زیبایی های دنیایت.گل ها آسمان پرندگان ابر ها رودخانه ها انسان ها درختان و حتی حشراتی که گاهی از آن ها می ترسم اما هر کدام زیبا هستند چون تو آنها را آفریده ای.از تو سپاسگزارم به خاطر تک تک ترانه های عالم به خاطر ستاره ها.به خاطر صدای موذن ها سکوت شب ها جیر جیر جیر جیرک ها.تابش آفتاب و گرمای تابستانت که روح یخ زده ام را ذره ذره آب می کند تا به اقیانوس بی کرانت بپیوندد.

خدای خوبم حالا آسمان بالای سرم صاف تر و بی ابر تر شده است از بارانی که قطره قطره بر روحم نازل کردی.

خدایا این بار می خوانمت بی صداتر از همیشه و با فریادی از عمق وجود.با هزاران امید و تنها یک امید که با تو بودن تا پایان زندگی ست

این بار می خوانمت با فریادی از عمق وجود و بی صداتر از همیشه با دلی که برای رسیدن به تو از همیشه ابری تر است.خدایا از مهربانیت دور است که اطلسی های باغت را تشنه ببینی و بارانت را بر آن ها نبارانی

خدایا این گل کوچک تنهایت برای خشک نشدن به سیلاب باران تو نیاز دارد و قطره قطره های باران سیرابش نمی کند.ساقه اش خشکیده و برگ هایش زرد و پژمرده گشته اند

 خدای مهربان بی همتایم چه می شود اگر گوشه ای از نگاه پر عظمتت را به من بیاندازی و ببینی چه طور از دوریت دست و پا می زنم

خدای بزرگ و یکتایم مرا ببخش به خاطر روز های بی شماری که به ناسپاسی گذراندم و لحظه های فراوانی که از همه چیز یاد کردم جز تو

خدایا مرا ببخش به خاطر زبانی که گویا شد به تسبیحت در حالی که دلم دور بود از تو

مرا ببخش به خاطر دست و پا و زبانی که به گناه مشغول شد و دور شد از مهربانیت در حالیکه قلبم عاجزانه از دوریت گریه می کرد و نگاهم ملتمسانه به دنبالت می گشت 

خدای دوست داشتنی من حالا در پایان راه. در روزی که نمی دانم فردایی دارد یا ندارد و شبی که نمی دانم سحر را خواهد دید یا نه؟ چشم به راه تو نشسته ام و دستم را به آسمان نگاهت بلند کرده ام

گناهانم بسیارند و نجاتی برای خود نمی بینم.از تو شرم دارم و توانی برای خواندنت ندارم

پروردگارا دلم را به یادت گویا ساز و چشمانم را از مهرت لبریز و به من توان بده تا از خواری و ذلتی که خودم را گرفتارش ساخته ام رها شوم.زبانم را به شکرت گویا ساز و حافظه ام را از گناهان پاک کن که دوست ندارم با روی سیاه پیش تو آیم.

آفریدگارم همین حالا به دادم برس قبل از اینکه لحظه های دیگر را بی تو سر کنم

قول می دهم گامی جز برای رضایت تو بر ندارم.خدایا فقط تو را می خواهم.جز تو کسی را دوست ندارم

به دوستیت سوگند می خورم و به نام زیبایت قسم یاد می کنم

مهربانم مرا ببخش

نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 22:9 | لینک ثابت |
برای همه ی مامانهای دنیا:

کاشکی می شد بهت بگم چه قدر صداتو دوست دارم.چه قدر مثه بچگیام لالاییاتو دوست دارم.سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم.چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم...م مثل ماه...م مثل مریم...م مثل مادر...

کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم...تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم...کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم...یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم...

روز ۳ تیر ماه ۸۷:پایان پروژه ی آسمان برفی:

  دیگر هیچ اثری از هوای مه گرفته غمگین و دم کرده ی شهر نبود...دانه های برف روی شاخه های درختانی نشسته بود که مدتها رنگ محبت را ندیده بودند و پاکی و سادگی یک روز برفی را درک نکرده بودند... 

برای آقای نبوی:خواهش می کنم شما خداحافظی نکنید! من برای کارم دلیل دارم آقای نبوی من... باید تموم بشه...

ابرهای سفید سراسر آسمان را پوشانده بودند و از لابلای آنها بلورهای نقره گون برف بر تشنگی موحش زمین فرو می رفت...

 برای سلمان:به کارت ادامه بده که سایتت یکی از بهترین سایتای دنیاست.یه دنیا به تو نیاز داره...

روزی در آسمان دودی و کثیف شهر اتفاق عجیبی افتاد...بعد از ظهر یک روز گرم تابستان بود...مردم خسته از روزمرگی ها و بیهودگی ها ی دنیا به خانه بر می گشتند تا فقط فرصت کنند کمی بخوابند تا فردا ...ابرهای سفید از همه سو به آسمان شهر هجوم آوردند لشگر مه و غبار را عقب راندند و بر عرصه ی آسمان شهر مستقر شدند...

برای پاک:شاید وقتی برسی خیلی دیر شده باشه و دیگه من رفته باشم. مهم نیست. بیشتر مطلب بنویس برای این بیچاره ها. بذار اونا هم به فکرای قشنگت فکر کنن...

شاید خدا می خواست دل مردم شهر از گرما نپوسد...

برای سپهر:البته اگه بخونی...سپهر جون می دونی یکی از بهترین ترین پسرای دنیایی؟... احساسات قشنگتو برای یه جای قشنگ تر نگه دار...هیچ وقت نذار چیزای بی ارزش عصبانیت کنه...

همه  مرد و زن و حتی کودکان که سردی برف را لمس کرده بودند به خیابانها آمدند تا از بین برج های سر به فلک کشیده برف را که مانند پرنده ی خوشبختی بر تنهایی و غربتشان می بارید تماشا کنند... 

برای سما:تنهایی چیز بدی نیست سما.سعی کن قشنگیشو با تموم وجودت لمس کنی...اونو از خودت نگیر...تو هم با اون باش...خدا همیشه باهاته سما...خوش به حالت...

همیشه دوست داشتم حتی اگر یک روز به پایان عمرم باقی مونده بارش برف رو ببینم:این را مرد جوانی گفت که چشمی برای دیدن نداشت اما حتما منظورش از گفتن این حرف به پسرش حس کردن سردی دانه های برف بر پوست آفتاب خورده اش بود...

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است/دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است/امروز تصویر من است/با عشق تو بر باد رفت آن آبروی مختصر/من روح بارانم ببین چون عشق تقدیر من است...

برای خاله سحر:ببخشید که دیر به شما رسیدم.شما تقریبا وفاردارترین طرفدار وبلاگم بودید... افتخار بزرگی بود برای من دوستی دوستای خوبی مثل شما...

 باد شدیدی وزیدن گرفت... شن و خاک را بلند کرد و با خود برد.شهر صنعتی و آهنی زیر و رو شد...ابرها به هم ساییدند و کولاک به پا شد...همیشه قبل از آرامش برف کولاک به پا میشد و همه چیز را در هم می کوبید؟شاید برای شهری که تا به حال فقط بدی ها را دیده بودند و بی مهری ها را درک کرده بودند کولاک بهترین راه نجات بود...

پرنده هم قفس هم خونه ی من زمستون رفت و شد فصل پریدن...همین دیروز تو از این خونه رفتی ولی از اومدن چیزی نگفتی...تو را در حنجره یک دشت آواز تو را در سر هوای خوب پرواز...من عادت می کنم با درد تازه...جدایی شاید از من من بسازه...دلم تنگه دلم تنگه برایت نگاهم با نگاهت داشت عادت...

و با تشکر از حسین پویا عقرب سیاوش طوفان و یوسف که البته زیاد کلبه ی حقیر منو قابل ندونست و تمام دوستانی که ما را در ساخت این برنامه یاری کردند!

برای دایی منصور:دایی جون سلام...توی تنهایی و بی هم نفسی...توی سرما و برف و بوران...تو خستگی و غریبی دلتون گرم باشه گرم مثل تابستونای اتاق من!همه چیز خوبه نگران نباشید اینقدر...

همه ی مردم شهر با چشم هایی که به خوبی می شد برق عشق را در آنها دید به تماشای نقره های پاکی ایستاده بودند که زندگی را به دل های خسته شان تقدیم کرد...پیر مرد ها و پیرزن ها اشک می ریختند و کودکان دستهای کوچکشان را در سردی برف فرو می بردند..برف روی سر در فروشگاه ها ی بزرگ شهر نشسته بود...

و برای سعیده خانم:اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است... که فرشتگان برایم دعا می کنند...یادم باشد که قاصدکی در راه است...که فردا منتظرم می  ماند...که من راه رفتن می دانم و دویدن و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد ...اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من همین جاست...همین نزدیکی و من تنها نیست

ممنونم به خاطر کاری که فکر کردید درسته و منم الان فکر می کنم درست بود...خواهش می کنم ادامه ش بدید .......

همه چیز پاک شد از فلزات زنگ زده ی پل ها گرفته تا سنگفرش آلوده ی پیاده رو ها حتی دل مردم سنگدل که جز آزار مردم کاری نداشتند...همه چیز پاک شد و دیگر هیچ اثری از هوای مه گرفته و دم کرده و غمگین شهر نبود...زیرا دانه های برف روی شاخه های درختانی نشسته بود که مدتها رنگ محبت را ندیده بودند و پاکی و سادگی یک روز برفی را درک نکرده بودند... 

و حرف آخر اینکه به فکر ماندن نباش همه می رویم و تنها خداست که می ماند... پایان آسمان برفی

 

نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 20:5 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط بیژن در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 20:26 | لینک ثابت |

گاهی ما کویریم و خدا باران.خدا بر ما می بارد

یکریز و بی امان.اما کویر خشک است و سفت

بارش خدا بر آن فرو نمی رود.آب راه می افتد و سیل به پا می کند.پر هیاهو و پر غوغا

و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است.نام این سیل به راه افتاده عشق است

گاهی اما ما باغیم و خدا برف.خدا بر ما می بارد

آرام و بی صدا.خاک باغ نرم است و پذیرا

خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ می کند

بی هیچ غوغا و هیاهو

و کم کم در آن پایین در عمق پنهان روح

سفره های روشن آب پهن می شود

اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمی داند که خدا بر ما باریده است

هر چند که باز هم عاشقیم و نام آن سفره های روشن نیز عشق است.عشق

 

 

 

نوشته شده توسط بیژن در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:21 | لینک ثابت |
سلام بر معصومانه ترین بغض دنیا...سلام بر مهربانانه ترین نامهربانی جهان...سلام بر پاک ترین صبر عالم...

تابستان که از راه می رسد دیگر خبری از نسیم خنک بهاری نیست. هوای دم کرده ی تابستان است و

گرمای طاقت فرسا...تابستان که از راه می رسد گل های شب بو دیگر خشک شده اند و بوی یاس به مشام نمی رسد...ولی گنجشکان کوچک هنوز با شادی دانه از زمین بر می چینند و... گل های کوچک زرد رنگ در لابلای علف های مقاوم زیبا جوانه می زنند و قاصدک ها در آسمان شهر پرواز می کنند...

امروز قاصدکی را در خیابان دیدم که زیر نور سوزان ظهرگاهی به سمت خورشید بالا می رفت.قاصدک نمی ترسید که نور بالهایش را بسوزاند یا گرما تاب و توانش را بگیرد فقط بالا می رفت و بالا...و به کاری که داشت می اندیشید:بردن پیام دلی برای دوستی.

تو می توانی شک ندارم...نمی خواهم بگویم تو آن قاصدکی که بی پروا بدون اینکه از فکر مردم که او را دیوانه بدانند بگریزد هنوز هم در آسمان شهر اوج می گیرد...نمی گویم تو آن پرنده ای که از شور و شوق گرمای تابستان آزارش نمی دهد...می خواهم بگویم تو آن خورشیدی که بی دریغ بر همگان می تابی و اهمیتی نمی دهی که کدام از گرمای تو لذت می برند و که از آن آشفته می شود...

آری تو خورشید مهربانی هستی که در خود می سوزی و خوشحال می شوی از اوج گرفتن قاصدکی تنها

از کسی ناراحت نباش...نفرت به دل نگیر... قهر نکن... عصبانی نشو که خورشید به بدترین بدی ها فقط لبخند می زند...آبی باش و خوشبخت مانند خودت... اگر با تو بد رفتاری شد ببخش... بدان اگر غمگین می شوی این خاصیت حسی ست که در درون تو ست...

که هیچ کس به بهترین و عاشق ترین انسان دنیا بدگمان نمی شود...

من را ببخش...من را ببخش.......من را ببخش...من را ببخش.......

می دانم خواست تو این است که فراموش کنم اما دلم اجازه نمی دهد.تو بگو

بگو...تو به او بگو چه کار کند؟ آخر مدتی ست که حرف مرا گوش نمی کند

از آدم ها جدا نشو که یا قاصدکی هستند محتاج تو برای گرمی بخشیدن به دلی یا خورشیدی در جهان دیگر که تو نیازمندی به آنان برای تابنده تر شدن...

گفتم مرا ترک نکن که چیزی جز تنهایی برایم نمی ماند و ندانستم که مظلومانه ترکم می کنی تا با ارزش ترین چیزی را که دارم از من نگیری و حالا می فهمم چرا خدا تنهایی را برای خود برگزید...

بوی یاس های بنفش را می شنوی؟  

سلام ای غروب غریبانه ی دل/                    

/سلام ای طلوع سحرگاه روشن

سلام ای غم لحظه های جدایی/

/خداحافظ ای شعر شب های روشن...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو  ماهی ها حوضشان بی آب است...

نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 18:21 | لینک ثابت |
دوباره سه دور دور درخت چرخید به نشانه ی تشکر.چاله ای را که با دستان کوچکش کنده بود با خاک پر کرد و به سمت جهت تعیین شده راه افتاد.

خستگی در پاهایش لانه کرده بود اما هیچ هراسی از ادامه دادن نداشت.برای او تازه اول راه بود.بازی لحظه به لحظه زیباتر میشد چون به هدفش نزدیک می شد.فلشی که زیر درخت یافته بود به سمت صحرا نشانه می رفت.پسر دوباره کوله اش را به دوش انداخت.هفته ی پیش آن نامه به دستش رسیده بود.نامه ای عجیب و مرموز.شبیه به نقشه های گنج.راهی که برای یافتن او باید می پیمود.نامه را پرنده ی زیبایی پشت پنجره اتاقش گذاشته بود.یک پرنده ی سفید و بی نهایت زیبا...

جنگلها  کوهها و رودخانه ها را پشت سر گذاشته بود تا به آن جا رسیده بود.نمی دانست کجا می رود ولی می دانست که باید برود.همه چیز برایش مهیا شده بود.سنگ ها پیکان هایی بودند که راه را نشانش می دادند و ابرها بر مسیرش سایه می انداختند.

نقشه مقصد خاصی را مشخص نکرده بود.فقط راه بود که علامت گذاری شده بود.علامت های ساده پراکنده همه جای نقشه دیده می شدند.یک درخت نقاشی شده و فلشی پایین آن و علامت بعدی یک صخره سنگ با ضربدر بزرگی روی آن...پسر نقشه را روی زمین گذاشت و اطراف سنگ را به دقت وارسی کرد.هیچ وسیله ای نبود.چه طور باید آن را می شکست؟دستان ضعیفش قدرت مقابله با سنگی به آن بزرگی را نداشتند.ولی پسر اصلا تعجب نکرد فقط لبخند زیبایی بر لبانش نشست وقتی با اولین ضربه ی مشتش سنگ تکه تکه بر زمین ریخت و از لابلای خرده سنگ ها یک نشانه ی دیگر به چشمش خورد...چرا این جای داستان رنگی نبود پسر باید رنگی به کار می برد لا اقل برای خودش.یک نشانه ی دیگر به چشمش خورد.  

یک پارچه ی سیاه با طرح قرمز.پسر اینگونه به یاد می آورد.آن را بر دستانش گرفت.بویید و به صورتش کشید.اما ایستگاه بعدی کجا بود؟از کجا باید راه را می یافت.نقشه پرنده ی سفیدی را نشان می داد که آرام به خواب رفته بود...

پسر به پشت سرش نگاه کرد...سنگ ریزه های آبی در طول راه ریخته شده بودند.هیچ شکی نبود.همه چیز روشن بود.نشانه ها همه جا دیده می شدند.پسر باید آن ها را دنبال می کرد...

مسافتی طولانی را پیمود.خورشید آرام آرام در لای کوه ها پنهان می شد.سنگریزه ها تمام شده بود.پسر به دور دست ها نگاه کرد.یک پرنده زیبا با پرهای سفید درخشان روی سبزه ها آرمیده بود.پرهایش زیر نور کم رنگ دم غروب خورشید به سرخی می زد...

پسر پرنده را شناخت و او را در آغوش کشید...آخر او این بازی را شروع کرده بود.پرنده بوی آشنایی می داد.بوی سادگی

پارچه ای به رنگ صورتی به پای پرنده پیچیده شده بود...پسر آن را باز کرد...شبیه رمز بود...حروف انگلیسی...جای خالی ها در داستان پسر لحظه به لحظه بیشتر می شد.......آ... دی... اس.......اشک از چشمانش جاری شد.

داستانش را زیر سبزه ها خاک کرد آخر قرار بود فقط دوشنبه ها وقت او را بگیرد...باید تا دوشنبه منتظر می ماند ولی چند روز مانده بود...پسر زمان را به یاد نمی آورد.به نقشه نگاه کرد.سفید بود مثل برف...تمام علامت ها پاک شده بودند.

پسر کاغذ سفید را به پای پرنده بست.پرنده پرواز کرد و از لابلای پرهایش چیزی روی سبزه ها افتاد...بعدی و بعدی...پولک های طلایی همه جا را پوشاندند.پسر روی سبزه ها دراز کشید و در حالی که لبخندی به لب داشت دستش را در میان پولک ها فرو برد.......

نوشته شده توسط بیژن در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 15:58 | لینک ثابت |
سلام

برای همه می نویسم و برای...

همیشه حرفی برای گفتن هست.قابل بیان یا ناگفتنی.همیشه امیدی برای زندگی هست.قابل دیدن یا ندیدنی.همیشه فرصتی برای عشق هست.در خواب یا بیداری.همیشه مسیری برای حرکت هست.آسان یا صعب العبور.و مقصدی برای رسیدن.دور یا نزدیک.همیشه روشی برای گفتن هست.با کلام یا بدون آن.گاهی فقط با نگاه می توان چیزی را آموخت.چیزی که هرگز فراموش نشود و از یاد نرود.گاه فقط با نگاهی می توان چیزی را آموخت چیزی که هرگز از یاد نرود و فراموش نشود.و حالا من آموخته ام.فراموش نمی کنم و از یاد نمی برم.می توانی به من اعتماد کنی.

هنوز زنده ام.دل تنگ می شوم.گاهی ناراحت می شوم اما خوشحالم که دیروز یکی از بهترین روزهای عمرم می شود.خوشحالم که خنده و گریه از هم تفکیک ناپذیرند.خوشحالم که می توانم ببینم.میتوانم حس کنم.می توانم دوست داشتن را یاد بگیرم.می توانم کم کم کمی بفهمم.باز هم بیاموزم که سکوت از بیهوده گفتن بهتر است.به رنگها دقت کن شاید رنگ تو باشد!

شاید دیوانگی به نظر رسد.اما این دیوانگی نیست.این منم.خود من.من بیژنم.۲۱ ساله.دانشجوی پزشکی.اهل اصفهان.

شاید عجیب باشد برای شما نوشتن با این رنگ.اما من می نویسم چون دوستش دارم.این فراموش کردنی نیست.این عین حقیقت است.این تمام حقیقت است.این گونه درک نخواهد شد.باید آسمان ابری شود تا بدانی دلتنگی چیست.باید خاک را ببویی تا بدانی آرامش چه طعمی دارد.ساده بودن اصل است.

میتوانی در آینه نگاه کنی و او را ببینی.شبیه شدن همین است.عشق افسانه نیست.حقیقت دارد.آینه به همین درد میخورد.(برداشتی آزاد از بازگشت به منزل آخر)

 چرا آن چه در قصه هاست برای من نباشد؟چرا آن که در قصه هاست من نباشم؟اگر به آنچه از ته دل می خواهی مطمئن باشی همان خواهد شد.

فراموشت نمی کنم.میتوانی به من اعتماد کنی.اما خودم نمی توانم.انتظار ندارم که منتظر باشی.چون می دانم انتظاری بسیار زیادست و انتظار داشتن تنها تا حدی به جاست.اما انتظار نداشته باش که از خودم انتظار نداشته باشم که منتظر بماند چون انتظار نکشیدن برایش همان مردن است.چقدر رنگ سیاه را دوست دارم.

 عشق همین است دوست داشتن چیزهای ساده و سادگی چیزهای دوست داشتنی.

گرچه دلم نمی خواهد از نوشتن دل بکنم اما طولانی شدن سخن با سادگی در تضاد است پس به لحظه های کوتاه راضیم و برای بزرگ شدن مشتاق.به هم دلیت دلگرمم و به پاکیت مدیون.همیشه حرفی برای گفتن هست.قابل بیان یا ناگفتنی.و امیدی برای زندگی کردن.قابل دیدن یا ندیدنی.همیشه چیزی برای عشق هست باور کردنی یا فراتر از باور.غروب ها را به خاطر بسپارید. این پایان است...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 14:39 | لینک ثابت |
ای بابا هر چی فکر میکنم چی بنویسم نمی فهممبیچاره شدم دیگه

شما میگید من چیکار کنم؟ هیچی ننویسم؟  خوب اینطوری که نمیشه؟

حالا از یه جایی شروع می کنم.....بذارید یه ذره دیگه به مغزم فشار بیارم

..........   ....................................... ............................................

........................................................................................

سلام

می خونی مگه نه؟؟؟ممنون که برام دعا میکنی.......خیلی

داره دیر میشه..........حالا دیگه استاد می آد .....باید برم سر کلاس

 خواب نه........الان دیگه وقت بیداریه

 

 

 

نوشته شده توسط بیژن در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:24 | لینک ثابت |
 چرا به دلایل واهی از پرسولیس و استقلال حمایت میکنیم؟

از رنگشان خوشمان آمده یا چون از کودکی آنها را دیده ایم بی دلیل دوستشان داریم؟

 چرا فکر نمیکنیم که چرا طرفداریم؟

 چرا فقط به دنبال رای اکثریت میرویم؟

 یا چون پدرانمان طرفدار آنها بوده اند بدون فکر از آنها طرفداری می کنیم؟

سپاهان قهرمان واقعی ست

 من نمی خواهم بگویم که بازیکنان پرسپولیس نجنگیدند و شایسته ی قهرمانی نبودند.

ولی قهرمان تیمی ست که روزها در برابر میلیونها نفر مقاومت کرد

تا آخرین لحظه تسلیم نشد و نخواهد شد

سپاهان قهرمان است

ما کابوس پرسپولیس و طرفداران متعصب!ش هستیم

سپاهان قهرمانیت مبارک

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیژن در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 9:41 | لینک ثابت |

 

 
همزبون خوب من، یه ماهی قشنگ بود

ولی امروز می دونم، دلش همیشه تنگ بود

ماهی تنگ بلور، سنگ صبور من بود

زندون تنگ ماهی، تنگ بلور من بود

چشماش یه حرفی میزد، انگار یه چیزی کم داشت

اون پولکای روشن، رنگ غبار غم داشت



با سر به شیشه میزد، دور خودش می چرخید

گم میشد اشکاش تو آب، چشمای من نمی دید

وای که نمی دونستم تاب قفس نداره

یه روز رفتم سراغش، دیدم نفس نداره

براش گریه میکردم ولی چشماش نمی دید

انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دید

انگار می گفت که ماهی، توی دریا قشنگه

ماهی تنگ بلور، یه ماهی دلتنگه

نوشته شده توسط بیژن در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:7 | لینک ثابت |
ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
چه درونم تنهاست
نوشته شده توسط بیژن در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:14 | لینک ثابت |

 

اینجا آسمان برفی است

نوشته شده توسط بیژن در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 7:59 | لینک ثابت |
سلام

یکی از بهترین خاطرات کودکی من خواندن کتاب بی خانمان بود.کتاب بسیار زیبا و دوست داشتنی در مورد یک پسر بچه

اگه فرصت شد بخونیدش

_ (( بي خانمان )) داستان (( رمي )) پسر هشت ساله ي سر راهي و آواره است .
_ (( بي خانمان )) داستان تلاش و پشتکار در برابر ناملايمات و سختي ها است .
_ (( بي خانمان )) داستان مهر بي پايان (( رمي )) به نامادري خويش است .
_ (( بي خانمان )) داستاني از اميد ، در اوج نا اميدي ، گرسنگي و تنهايي است .
    سر انجام رمي چه خواهد شد ؟ . . .

  قسمت هايي از داستان :

من يک بچه ي سر راهي هستم . اما تا هشت سالگي خيال مي کردم ، مثل بچه هاي ديگر ، مادر دارم . چون وقتي گريه مي کردم ، زني مي آمد و چنان با مهرباني مرا در آغوش مي گرفت و مي فشرد که اشک هايم بند مي آمد . . .


اگر جرأت داشتم دهان باز مي کردم و مي گفتم که درست يک روز پيش ، باربرن مرا سرزنش کرده بود که چرا لاغرم و پا و بازوي قوي ندارم . ولي مي دانستم که گفتن اين حرف سودي نداشت ، جز اينکه کتکي نوش جان مي کردم . براي همين ساکت ماندم . . .


  سگ پشمالو که تا آن لحظه کوچک ترين حرکتي نداشت ، با شنيدن دستور اربابش ، با نشاط و سرزندگي بلند شد روي پنجه هاي عقبش ايستاد و دست هايش را مثل صليب جلوي سينه اش گرفت و سلام بسيار بلندي به اربابش کرد . به طوري که کلاه پليسي که روي سرش بود ، افتاد . سپس مودبانه وظيفه اش را انجام داد ؛ به طرف رفقايش برگشت ، يکي از دست هايش را از سينه بر داشت و به آنها اشاره کرد تا جلو بروند . . .

عکسي از نويسنده

مالوت

عکس روي جلد کتاب ، در کشور هاي انگليسي زبان

عکسي از کارتن بي خانمان

نوشته شده توسط بیژن در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 9:4 | لینک ثابت |

يه روز يه جايي خوندم عشق زميني خطاي فاحش ادمي در تمايز يك انسان معمولي از بقيه انسانهاي معمولي ست.جمله ي قشنگي بود.من كه دوسش داشتم.

يه جاي ديگه خوندم زندگي غفلت يك لحظه ي رنگين حواست. اونم جمله ي قشنگي بود.

راستي اگه اين اشتباهات ما نبود چه بلايي سرمون مي اومد؟همه چیز سرد می شد.مثل برف.

اونوقت شاید نمي تونسيم از صداي خش خش برگاي زرد زير پامون بفهميم پاييز شده

من مي گم اگه توي يه اتاق شيشه اي گير افتادي كه شيشه هاي نشكنش با تمام تلاشت تركم بر نمي داشت و عايق بودنش نمي ذاشت صدات به گوش هيشكي برسه.اگه هيچكس نبود كه كمكت كنه فرياد نزن.يه گوشه بشين و به بيرون نگاه كن و به اين فكر كن كه اگه جنس ديوارا به جاي شيشه از آهن بود نمي تونسي از ديدن منظره ي بيرون لذت ببري.

شكار

اين داستان بر اساس حوادث واقعي نوشته شده است

اين تلخ ترين حادثه اي بود كه برام اتفاق افتاده.مرگ يه عزيز. مرگ يه دوست.هنوز با گذشت اين همه سال از يادم نرفته.هنوز غمش آزارم ميده.مگه ميشه چنين چيزيو فراموش كرد.

مگه ميشه وانمود كرد اتفاقي نيفتاده.هنوز جسد بي گناهش جلو چشممه.و صداي فريادهام تو گوشم.

آخه من خيلي كوچيك بودم. اين غم براي من بزرگ بود.خيلي بزرگ

تازه داشت بزرگ ميشد.تازه مي خواست جووني رو تجربه كنه.مي خواست سر به سر همه بذاره. ميخواست با سر و صداش همه رو عاصي كنه.

خيلي زود از پيشم رفت.

خونه ي مامان بزرگ حياط بزرگي داشت با اتاقايي كه رو بروي ساختمون اصلي ساخته شده بودن.

در بزرگ سبز رنگ وسط حياط با يه دريچه ي فلزي كوچيك و يه درپوش آهني كه اگه ميخواستي ميتونسي از بيرون دزدكي داخلو نگاه كني.فقط بايد حواستو جمع مي كردي.چون ممكن بود برگرده و انگشتت لاش گير كنه.روبروي در حياط يه گودي بود يه راه آب كه براي شستن كف حياط پيش بيني شده بود.كمي جلوتر يه درخت ياس بود كه دختر داييم كه 2 سال از من كوچيكتر بود اونو مال خودش مي دونست.توي باغچه هاي حياط 2 تا درخت ياس ديگه م بود.با گلاي بنفش كوچيك كه هر سال بهار بوي خوششون خونه رو پر مي كرد.

يه درخت موي قديمي هم توي باغچه نزديك يكي از ياسا بود.يادمه يه بار كه زيرش بازي ميكردم يعني شيطوني مي كردم يه تيكه چوبش رفته بود تو چشمم و من مجبور شدم پيش دكتر برم تا درش بياره.آخه اشك امونمو بريده بود. صداي جيغ پرنده ها. بدن نيمه جونش و من كه روي زمين ولو شده بودم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیژن در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 6:53 | لینک ثابت |

سیگار=مبارزه با سلامتی=گرفتن نعمت خدا از خود=مخالفت با خدا=کوتاه شدن زندگی
نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 10:55 | لینک ثابت |

           شنبه تا چهارشنبه ۲۰:۳۰ تا ۲۱:۳۰

                                                          رادیو جوان

نوشته شده توسط بیژن در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 8:2 | لینک ثابت |
آینه حرفی برای من نداشت غیر تکرار صدای بی کسی

آینه می خواست که باور بکنم لحظه هام پر شده از دلواپسی

را بیفت غربتو پشت سر بذار کوله بار خستگیتو بر ندار

را بیفت که جاده ها منتظرن رو به سمت روشنی رو به بهار

رو به سمت روشنی رو به بهار


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بیژن در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 8:7 | لینک ثابت |
پرنده گفت:چه بویی  چه آفتابی  آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود

                           فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط بیژن در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:38 | لینک ثابت |
وقتی جهان از ریشه ی جهنم

       و آدم از عدم

                  و سعی از ریشه های یاس

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

             کفتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست

                                     نان را از هر طرف بخوانی نان است!

 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط بیژن در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 20:31 | لینک ثابت |
 
business articles
JavaScript Codes بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد